#حصار_تنهایی_من_پارت_893
با غيض سرشو بر گردوند و با قر رفت. واي! اين کيه ديگه؟! يه دکتر مرد چهل يا پنجاه ساله اومد بيرون و گفت:
- شما همراه آقاي سعیدي هستيد؟!
- سرمو تکون دادم و گفتم: بله!
- مي شه چند لحظه تشريف بياريد؟
- بله، حتما!
با هم رفتيم به اتاقش. اون پشت ميزش نشست، منم رو ميل چرم مشکي کنار ميزش.
گفت: حالا خانمشون هستيد يا دوستش؟
نخير! مثل اينکه امشب کل پرسنل اين بيمارستان، عزمشونو جزم کردن که من و اون ريقو رو به هم پيوند بدن!
گفتم: مگه فرقي مي کنه؟!
- زياد نه... ولي اگه دوستشون هستيد سعي کنيد بيشتر مراقبش باشيد يا حتی الامکان پيشش باشيد و بهش برسيد. اگر هم خانمش هستيد، بايد بدونيد که از خوردن چيزهايی که معدشو تحريک مي کنه بايد جدا دوري کنه. من به خودش هم گفتم، اگه بخواد همين روند ادامه پيدا کنه، چاره اي جز عمل برامون باقي نمي ذاره... اوضاع معدش اصلا خوب نيست. ايشون بايد شش وعده سبک غذايي در روز بخورن ولي متاسفانه اينجور که از احوالاتشون مشخصه، حتي سه تا وعده غذايي هم نمي خورن. اگه مي خوايد عمل نشه، بايد بيشتر بهش برسيد و مراقب خورد و خوراکش باشيد.
به پالتوي آراد که تو دستم بود، نگاه کردم و گفتم:
- من تمام سعيم رو مي کنم اما اون علاقه اي به خوردن نداره.
- بله، درسته. چون کسايی که زخم معده دارن، از خوردن دوري مي کنن ولي شما سعي کنيد غذاهاي خوشمزه بپزيد تا ايشون رغبت بيشتري به خوردن پيدا کنن!
romangram.com | @romangram_com