#حصار_تنهایی_من_پارت_883
با لبخند نگاش کردم و گفتم: زبون پرنده ها قشنگه؛ چون نه قهر مي کنن؛ نه بلدن دعوا کنن.
***
تو آشپزخونه، با خاتون شامو حاضر مي کردم که آراد و دل آرام رفتن بيرون. به احتمال زياد، براي خريدن پارچه رفتن. ساعت هشت، خاتون و مش رجب رفتن پيش يکي از دوستاشون و گفتن يازده ميان. منم ساعت نه، تک و تنها تو آشپزخونه شام خوردم اما از گلوم پايين نرفت. بيشتر از چند تا لقمه نتونستم بخورم. بلند شدم و ظرفامو شستم که صداي بسته شدن در عمارت رو شنيدم.
از پله های آشپزخونه رفتم بالا. آراد و دل آرام، شاد و شنگول، با دستاي پر خريد، مي رفتن سمت پله ها که منو ديدن.
به آراد گفتم: شامو بيارم اتاقتون يا ميزو بچينم؟
دل آرام: ممنون... شامو بيرون خورديم. جات خالي، خيلي خوش گذشت!
لبخند تلخي زدم. خواستم برم که آراد گفت: برامون ميوه بيار!
- چشم آقا.
از تو يخچال ميوه درآوردم و شستم و خشک کردم. گذاشتم تو ظرف، با دو تا پيش دستي و چاقو گذاشتم روش و رفتم بالا. در اتاقش باز بود. به تخت تکيه داده بود و دل آرام سرشو گذاشته بود رو شونش و تلويزيون نگاه مي کردن. ظرف ميوه رو گذاشتم رو ميز.
دل ارام گفت: بيارش اينجا.
ظرف ميوه رو براش بردم.
گفت: ميشه چايي هم بياري؟
آراد: عزيزم! مي شه، نه... بگو برات بياره!
romangram.com | @romangram_com