#حصار_تنهایی_من_پارت_884
با تنفر به آراد نگاه کردم. چشمامو بستم و با عصبانيت گفتم:
- بله خانم؛ الان ميارم!
سريع از اتاق اومدم بيرون. خدايا ببين کارم به کجا رسيده که به يه دختر شونزده ساله مي گم خانم! چاي رو دم کردم. توي فنجون ريختم و بردم بالا. نزديک تخت که شدم، چشمم سياهي رفت و سيني تو دستم شل شد و يکي از استکان ها افتاد و شکست. دل آرام جيغ کشيد.
آراد: حواست کجاست؟ دل آرام ترسيد!
- ببخشيد آقا! حواسم نبود.
- دفعه بعد، حواستو جمع کن.
- چشم آقا!
آراد: دل آرام خوبي؟ مي خواي بگم آب قند برات بياره؟
دستشو گذاشته بود رو قلبش و گفت: نه...خوبم.
خرده شيشه های بزرگو جمع کردم و گذاشتم تو سيني.
آراد گفت: زودتر برو يه چيزي بيار ريزه هاشم جمع کن.
با بغض بلند شدم و گفتم: چشم آقا!
بدون اينکه نگاشون کنم، سريع از اتاقش اومدم بيرون. آخه من چيکارش کردم که ابن بلا رو سرم مياره؟ اين بغض لعنتي داشت خفم مي کرد. باز دلم پر شد. باز دلم هواي گريه کرد. يک ماه راحت بودم. بدون هيچ گريه اي شبو به صبح مي رسوندم.
romangram.com | @romangram_com