#حصار_تنهایی_من_پارت_882
- گفتم که؟ کلبه درويشيه!
- آخه چرا تخت نداري؟ پس ميز آرايشيت کو؟ چقدر کمد لباست سادست!
لبخند زدم و گفتم: اگه راحت نيستي بريم عمارت.
- نه بابا! اين چه حرفيه؟ همين جا رو زمين مي شينيم.
وقتي نشست، منم کنارش نشستم.
گفت: خودت اينجوري خواستي؟
- شايد!
- مي خواي به آراد بگم برات تخت بگيره؟
- نه؛ نه! يه وقت بهش نگيا؟ همينم مونده به خاطر يه تخت گدايي کنم!
دل آرام چند ساعتي پيشم موند، بعد رفت. باز من موندم و تنهايي. رفتم سراغ مرغ عشقام. کمي باهاشون حرف زدم که مش رجب اومد تو و گفت:
- انقدر با اين پرنده ها حرف نزن! زبون آدميزاد يادت مي ره ها!
romangram.com | @romangram_com