#حصار_تنهایی_من_پارت_788
گفتم: کيه؟
سرشو آورد تو و گفت: حالت خوبه؟!
به قيافه ی کامليا که آويزون بود، نگاه کردم و با خنده گفتم: از تو که آويزوني، بهترم!
اومد تو، پشت سرش هم مونا؛ گفت: اون دادي که آراد زد، گفتم الان سکته کردي!
خنديدم و گفتم: نترس ... تو اين چند ماهه پوست کلفت شدم!
کامليا: چرا اعصابشو خرد مي کني؟!
- به نظر تو تقصير منه؟
- نه... اون الکي گير مي ده.
دماغشو کشيدم و گفتم: آفرين!
بعد از اينکه خريدامو ديدن، خوابيدم.
***
از خواب بيدار شدم. کنار دريا وايسادم. باد، آب دريا رو بلند مي کرد و با ضرب به ساحل مي کوبيد. انگار عصباني بود و مي خواست با سيلي زدن به صورت دريا، آروم بشه. تمام امواج به ساحل مي اومدن و برمي گشتن. روسريمو برداشتم. دمپايمو کنار ساحل گذاشتم، کاپشنمو درآوردم. مي خواستم سبک بميرم. با پاي برهنه و قدمهاي آهسته به دريا نزديک مي شدم. آب رو حس نمي کردم؛ نمي دونم سرد بود يا گرم؟ انگار حسم زودتر از من خودکشي کرده بود. يواش يواش عمق آب رو احساس کردم. من از دريا متولد شدم؛ بايد پيش دريا هم بميرم.
يه موج محکم خورد به صورتم. برگشتم اما يکي ديگه از پشت منو به دريا فرستاد. آب وارد معدم شد. سرمو آوردم بالا که نفس بکشم؛ موج دستشو گذاشت رو سرم و فشارم داد زير آب.امواج، منو به همه جا مي فرستادن. دست و پا زدم؛ بي فايده بود! دريا منو سفت تو بغلش گرفته بود. تسليم شدم. تموم!
romangram.com | @romangram_com