#حصار_تنهایی_من_پارت_789
نفهميدم چي شد؟
***
چشمامو باز کردم؛ اميرعلي بالای سرم بود. با گريه داشت رو قفسه سينم فشار مي آورد. بلند شدم، به همه نگاه کردم. کامليا جيغ مي زد و با گريه ماسه ها رو چنگ مي زد. مونا هم کنارش نشسته بود، گريه مي کرد و اسمو صدا مي زد. فرحناز دستشو گذاشته بود رو دهنش و با بهت و شوک نگام مي کرد. آبتين با دو به طرف ويلا مي دويد. چشمم افتاد به آراد.
رو ماسه ها نشسته بود؛ با چشماي باز و قرمز آروم اروم اشک مي ريخت. چي شده؟! وايسادم. برگشتم، خودمو ديدم رو زمين افتادم. با ترس دو قدم رفتم عقب. پرهام صدام مي زد. امير علي هنوز با دستاش به قفسه سينم فشار مي آورد. دهنشو مي کرد تو دهنم. آريا با سگش يه گوشه وايساده بود و گريه مي کرد.
امير داد زد: آيناز نفس بکش! تو رو خدا برگرد.
يعني من مردم؟! نه نمردم! دارم مي بينمشون!
کنار امير نشستم و گفتم: امير من زندم؛ نگام کن! گريه نکن! ببين؟ دارم نفس مي کشم!
انگار صدامو نمي شنيد. رفتم پيش پرهام. به اونم گفتم زندم اما اونم فقط گريه مي کرد. پيش همه رفتم اما نه کسي صدامو شنيد، نه منو مي ديد.
جلوی آراد زانو زدم؛ تو چشماي پر اشکش نگاه کردم و گفتم:
- تو ديگه چرا گريه مي کني؟! تو که مي خواستي منو بفروشي؟ خب راحتت کردم! برو ويدا رو برگردون. من بخاطر اينکه از دست تو راحت بشم خودمو کشتم!
بلند شدم رفتم طرف جسدم. امير منو تو بغل گرفته بود و با صداي بلند گريه مي کرد و داد می زد:
- خدا! برش گردون ... خدايا خواهش مي کنم.
برگشت به آراد نگاه کرد؛ با عصبانيت گذاشتم رو زمين و رفت طرف آراد؛ يه مشت محکم زد تو صورتش. آراد افتاد رو زمين و امیر با گريه گفت:
romangram.com | @romangram_com