#حصار_تنهایی_من_پارت_787
با ترس نگاش کردم و گفتم: با امير بودم.
داد زد: تو غلط کردي با امير رفتي.
اميرعلي اومد بيرون و گفت: چه خبرته آراد؟ صداتو بيار پايين. چرا داد مي زني؟
- تو يکي ديگه خفه شو علي... ديشب بهت گفتم دور و بر اين نپلک... گفتم هرچي دختر دور و برمه بردار مال تو، اما با اين کاري نداشته باش ... گفتم يا نگفتم؟!
امير فقط نگاش کرد.
داد زد: جوابمو بده!
- آره گفتي اما من همينو مي خوام... عاشق همين شدم؛ ندي، به زور برش مي دارم. تو که ازش متنفري و فقط اذيتش مي کني؛ اگه قراره بفروشيش، به من بفروشش؛ چند برابر پولي که بابتش دادي رو بهت مي دم. تو که الحمدوا... کارت جوريه که هفته اي صد تا دختر جلوت مي ريزن؛ يکي ديگشونو بردار.
آراد با عصبانيت و کلافگي، چند قدمي راه رفت و گفت:
- علي! براي بار آخر بهت مي گم؛ ديگه با خدمتکار من رابطه اي نداشته باش... يه کاري نکن که بلايی سرش بيارم که مجبور بشي هر پنجشنبه با يه دسته گل بري بهشت زهرا... اگه قرار باشه بفروشمش، به تو نمي فروشم؛ حتي اگه مجبور بشم، با صد هزار تومن ردش مي کنم بره.
با تاکيد گفت: خواهش مي کنم ولش کن!
با حرص و نفرت نگاش کردم و رفتم به اتاقم، درو بستم و کنار در نشستم. به ديوار تکيه دادم؛ هنوز صداشون مي اومد. به پنجره نگاه کردم؛ تاريک بود. صداي امواج که باد ايجاد کرده بود رو مي شنيدم. چشمامو بستم و زمزمه وار گفتم:
- فردا تمومش مي کنم.
بلند شدم لباسمو عوض کردم. تقه اي به در خورد.
romangram.com | @romangram_com