#حصار_تنهایی_من_پارت_786
- يه بنده خدا که فکر مي کنه تو خوشگلي و عرض اندام، تو دنيا لنگه نداره!
فرحناز با عصبانيت بلند شد و گفت: تو هم يکي هستي عين اين! همديگه رو خوب درک مي کنين... دايي من اگه تو و مادرت رو، از توی اون سگ دوني نجات نداده بود، همون جا سقط مي شدين.
پرهام با عصبانيت بلند شد، رفت طرف فرحناز. آبتين گرفتش. مي خواست از دست آبتين فرار کنه.
پرهام با خشم گفت: ولم کن آبتين! بذار بهش حالي کنم کي گداست؟ بذار بدونه ثروت داييش از کجاست... آخه بدبخت! من حتي جوراب پامم از پول دايي جونت نخريدم... جون کندم؛ سختي کشيدم؛ جز خدا به هيچ کس ديگه اي تکيه نکردم ... اگه هم مي بيني از پايين شهر رسيدم به بالا شهر، بخاطر ماشين دايي تو نبوده زحمتاي خودم بوده... گدا و پا برهنه مثل من و آيناز، شرف داريم به تو و اون آراد که هر شب تو بغل يکي هستين و پدر و مادرتون کَکِشونم نمي گزه!
آبتين هنوز گرفته بودش. رفتم جلو، تو چشماي پرحرصش يه لبخند پاشيدم و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه گفتم:
- جواب ابلهان خاموشيست! بذار تو خريت خودش بمونه؛ خونتو بخاطر کسي که کثيفه، کثيف نکن!
آروم شد. آبتين ولش کرد.
گفتم: آبتين! ببرش بيرون يه هوايی بخوره.
با وسايلم رفتم بالا؛ تو راه پله بودم که صداي آرادو شنيدم:
- چرا گوشيتو خاموش کردي؟
- نمي خواستم کسي مزاحم خلوت من و عشقم بشه!
بعد صداي دري که محکم بسته شد رو شنيدم. داشتم مي رفتم سمت اتاقم که آراد از اتاقش اومد بيرون و گفت:
- کدوم گوري بودي؟!
romangram.com | @romangram_com