#حصار_تنهایی_من_پارت_785
آبتين: دل منم دو هزار راه رفت... يکيشم دستشويي بود. رفتم ديدم نبوديد؛ ديگه هزار و نهصد و نود و نه راه ديگه رو نرفت!
پرهام زد تو سرش و گفت: بازيتو کن ببينم! حالا اينم واسه ما نگران مي شه!
فرحناز روشو ازمون برگردوند.
کاميلا گفت: آراد خيلي از دستت عصبانيه امير.
- مهم نيست. من که بهت زنگ زدم گفتم تا شب نميايم؟
- آره ولي ديگه چرا گوشيتو خاموش کردي؟
چيزي نگفت و از پله ها رفت بالا.
مونا: امير چي برات خريده؟
خريدام تو دستام بود.
گفتم: بيايد بالا نگاه کنيد!
فرحناز پوزخندي زد و گفت: بدبخت بيچاره! عين نديد بديدا هر چي تو بازار بوده خريده... اصلا برات مارک و قيمتم مهم نبود؛ نه؟ من از يه گدا چه انتظاراتي دارم! داداش فلک زده ی منو بگو! انگار دختر قحط بوده، چسبيده به اين پا برهنه!
پرهام سرش پايين بود و گفت: بعضيا فقط دست و پا دراز مي کنن؛ از نظر عقلي هنوز رشدي مشاهده نشده!
آبتين: کيو مي گي؟
romangram.com | @romangram_com