#حصار_تنهایی_من_پارت_784
با گيجي گفت: کجا بريم؟
- رستوران ديگه!
- آها... بريم!
تو يه رستوران ديگه نهارو خورديم. بعد از نهار، تا شب من و امير کل بازارا و پاساژا رو زير پا گذاشتيم. امير همه چي برام خريد.
شش تا کلاه برام گرفت و گفت: هر وقت برف اومد، شش تاشو بذار سرت تا سردت نشه!
خنديدم و گفتم: تا دستم بندازن و برام جوک بسازن؟!
چند دست لباس هم من براش انتخاب کردم. هر چي مي پوشيد بهش مي اومد.
منم با خوشحالي گفتم: بابا مانکن! پرو نکن که؟ فقط آينه رو شرمنده مي کني! خيلي شيک پوشي!
تعظيمي کرد و گفت: شرمنده نفرماييد! هر چي باشم، به اون آراد کثافت خوش تيپ و خوشگل نمي رسم!
خنديدم و گفتم: چقدر قشنگ از آراد تعريف مي کني!
***
شامو با هم خورديم. ساعت ده و نيم برگشتيم خونه. پرهام و آبتين پاسور بازي مي کردن. دخترا هم تلويزيون نگاه مي کردن. آراد نبود. وقتي ما رو ديدن، از ديدنمون تعجب کردن.
پرهام گفت: بابا شما کجايید؟ دلم هزار راه رفت!
romangram.com | @romangram_com