#حصار_تنهایی_من_پارت_773
دو قدم رفت، دوباره برگشت. دوباره انگشتشو با تهديد تکون داد.
- اگه خودت با پاي خودت از پيش آراد نري، يه کاري مي کنم بندازتت بيرون!
با عصبانيت از آشپزخونه رفت بيرون. چند قطره اشک از چشمام اومد. پاکشون کردم. آبي به صورتم زدم و رفتم خوابيدم.
***
صبح يهو چشمامو باز کردم. به ساعت جلوم نگاه کردم؛ هفت و ربع بود. موهامو بستم؛ يه شال انداختم رو سرم و رفتم به اتاق آراد. نبود.
واي! اگه بياد دعوام مي کنه.
رفتم به آشپزخونه که چاي درست کنم؛ صداي دلنشيني به گوشم رسيد
- نخواستم با غم بسازي/ نخواستم هيچي نگي/ نخواستم درد دلتو ديگه با هيشکي نگي...
نزديک تر شدم؛ مي خواستم صاحب صدا رو بشناسم. به در آشپزخونه نزديک شدم. آراد پشت به من، روی صندلي نشسته بود و با دست راستش، کره رو روي نون تست مي کشيد.
- آخه عشقت باري نيست / تو زندون من نمون/ حالا که فکر رفتني /ديگه از موندن نخون/ تا ديدم مي خواي بري/ دلم راتو سد نکرد/ برو فردام مال تو/ ديگه اينجا برنگرد/ بدون من بعد من/ دلتو هرجا، جا نذار/ غم با من بودنو/ تا مِن بعد يادت نيار...
صداي قشنگي داره! چرا تا به حال نخونده؟!
- اگه شونت تکيه گامه/ پس چرا من تنها شدم؟/ چرا هر لحظه و هميشه/ منم تنها با خودم؟/ يه تصوير از عکس چشمات/ روي ديوار دلم /چقدر قصه م خنده داره/ چقدر بيکاره دلم/ تا ديدم مي خواي بري/ دلم راتو سد نکرد/ برو فردام مال تو/ ديگه اينجا برنگرد...
ديگه نخوند انگار متوجه شد کسي پشت سرشه. يهو برگشت.
romangram.com | @romangram_com