#حصار_تنهایی_من_پارت_774


با تعجب نگام کرد و گفت: تو اينجا چيکار مي کني؟ کي اومدي؟

با دستپاچگي و هل گفتم: الان... يعني... خب... تازه ... تازه اومدم! ببخشيد دير از خواب بيدار شدم، نتونستم بيدارتون کنم.

چيز ي نگفت و مشغول خوردن صبحانش شد. اين که بلده صبحونه حاضر کنه، ديگه مرض داره منو اين همه راه مي کشونه به آشپزخونه؟!

کنارش وايسادم و گفتم: مي خوايد براتون لقمه بگيرم؟

پوزخندي زد و گفت: رسمي حرف مي زني؟! لازم نکرده! برو امير جونتو بيدار کن!

- نمي دونم ساعت چند بيدار مي شه!

- هشت!

- هنوز که هشت نشده؟

- برو تو اتاقت، به ثانيه و دقيقه ها نگاه کن تا زود بگذره! ... هر چند براي عشاق دير مي گذره!

وقتي ديدم حاضر نيست پيشش بمونم و فقط تيکه بارم مي کنه، رفتم به اتاقم. همه خواب بودن. يک ساعتي دراز کشيدم؛ خوابم نبرد. بلند شدم نگاشون کردم.

اَه اينا چقدر مي خوابن! بلند شدم رفتم به آشپزخونه. آراد نبود. به ميز نگاه کردم. چيزي نخورده بود. ميز و ظرفا رو جمع کردم و چاي هم که آراد درست کرده بود. کاري نبود من انجام بدم. رفتم به حياط؛ يه توپ رو زمين افتاده بود. برداشتم رفتم کنار دريا، همونجا نشستم. آب دريا تا کنار پام مي اومد، بعد آروم بر مي گشت، انگار داشت با پام بازي مي کرد. به امواج آروم نگاه مي کردم که صداي واق واق سگي که بيشتر شبيه جيغِ زن بود شنيدم. سرمو بلند کردم، ديدم يه سگ کوچولوی سفيد پشمالو با دو مياد طرف من.

با توپ تو دستم بلند شدم. با دو اومد جلو پام وايساد و با جيغ جيغ کردن بالا و پايين مي پريد.

به توپ تو دستم نگاه کردم. خندم گرفته بود حتما توپ مي خواست. جلوش انداختم. شروع کرد به بازي کردن؛ منم نگاش مي کردم و مي خنديدم. توپو از زير دستش کشيدم و فرار کردم؛ اونم با صدا دنبالم مي دويد. هر کاري مي کردم فرار کنم، جلوم سبز مي شد. آخرش مجبور شدم توپو بهش بدم.

romangram.com | @romangram_com