#حصار_تنهایی_من_پارت_772


حرص خوردن فرحناز بيشتر شد و گفت: شوخي مي کني؟ يعني ... يعني اين هر شب براي تو کتاب مي خونه؛ اونم با صداي نَکَرش؟!

فرحناز با عصبانيت اومد طرفم، کتابو از دستم کشيد و گفت: گمشو بيرون؛ خودم براش مي خونم!

بلند شدم. آراد گفت: فرحناز ولش کن... بذار کتابو بخونه.

- چرا اين بخونه، من نخونم؟

آراد با عصبانيت دستشو گذاشت رو پيشونيش و گفت: دوتاتون بريد بيرون!

دراز کشيد و پتو رو انداخت رو سرش و گفت: زودتر بريد، چراغو هم خاموش کنيد.

من زودتر اومدم بيرون. فرحناز پشت سرم اومد. خواستم برم به اتاقم که فرحناز بدون حرفي مچ دستمو کشيد و برد به آشپزخونه و درو بست. عصبي و کلافه بود.

انگشت اشاره شو تکون داد و گفت: تو به غير از کتاب خوندن غلط ديگه اي که نمي کني؟!

يه لبخند که فقط حرص فرحناز در بياد زدم و گفتم: چرا...لب مي گیرم... تو بغل گرمش تا صبح مي خوابم.

تو چشماي خاکستري عصبيش نگاه کردم: يه کار خصوصي ديگه هم مي کنيم...که صلاح به گفتنش نمي دونم!

يه سيلي محکم زد به صورتم. نگاش کردم و لبخند زدم و گفتم:

- يه کاراي ديگه هم مي کنيم که ديگه خودم خجالت مي کشم بگم!

فرحناز داد زد: بيشعور! دختره ی خراب! تو و قيافت فقط به درد همين کارا مي خورين!

romangram.com | @romangram_com