#حصار_تنهایی_من_پارت_771


- چرا اينجا نوشتي؟

- ببخشيد... پاکش مي کنم.

کتابو برداشت و گفت: لازم نکرده!

يه کتاب ديگه داد دستم و گفت: اينو بخون!

شروع کردم به خوندن.

چند صفحه بيشتر نخونده بودم که فرحناز با خنده اومد تو و گفت: آراد اينو شنيدي؟

چراغو زد؛ تا چشمش به من افتاد، خندش محو شد. با تعجب انگار اولين باره من و آرادو مي بينه، نگامون مي کرد. با قدم های آهسته اومد جلو و گفت:

- آراد اين اينجا چه غلطي مي کنه؟!

آراد: فکر کردم از کتاب تو دستش فهميده باشي اينجا چيکار مي کنه!

با عصبانيت چشماشو باز و بسته کرد و گفت: جلوي ما نقش بازي مي کني که ازش بدت مياد، اونوقت مياريش براي عشق بازيت؟!!

آراد با عصبانيت گفت: از کي تا حالا کتاب خوندن جزء عشق بازي شده؟!

- از کي برات کتاب مي خونه؟!

- خيلي وقته؛ دو سه ماهي مي شه.

romangram.com | @romangram_com