#حصار_تنهایی_من_پارت_770


به من نگاه کرد و گفت: ساعت يازده و نيم شده.

امير: خب شده باشه!

آراد: نيم ساعت بيشتر بهت وقت دادم دل و جيگر بگيري! زودتر بيا!

دو قدم رفتم. امير دستشو انداخت دور کمرم و کشيد طرف خودش و گفت:

- چرا خودت نمي خوني؟

آراد به دستاي امير نگاه کرد و پوزخندي زد و گفت: حالا کمرشو نشکوني!

امير با عصبانيت يه قدم برداشت.

دستمو گذاشتم رو سينش و گفتم: امير خواهش مي کنم!

امير به دستام نگاه کرد؛ دستمو برداشتم.

به آراد نگاه کردم و گفتم: بريم!

من جلو راه افتادم، آراد کنارم. با هم وارد سالن شديم و از پله ها رفتيم بالا. به اتاق فرحناز نگاه کردم. همه ی دخترا اونجا جمع بودن و مي خنديدن. آراد وارد اتاق شد، منم پشت سرش رفتم تو. اتاقش برخلاف بيرون، گرم بود. پيراهنشو درآورد و خوابيد. يه تيشرت جذب بدنش تنش بود. به تخت يه نفرش نگاه کردم. ديگه نمي تونستم بشينم. يه صندلي آوردم کنار تختش گذاشتم و روش نشستم. کتاب رو ميز کنار تختشو برداشت. صفحه اولو باز کرد؛ جلوم گرفت و گفت: اينو تو نوشتي؟!

کتابو برداشتم: «غريبه توي غربت، نگی چي شد محبت؟»

سرمو تکون دادم و گفتم: بله!

romangram.com | @romangram_com