#حصار_تنهایی_من_پارت_749
وقتي بهمون نزديک شد، امير گفت: براي چي نهار نخوردي؟
کتشو رو دستش انداخته بودو به من نگاه کرد و به امير گفت: اشتهامو کور کردي!
رفت سوار ماشين شد. دوباره همه سوار ماشين شدن و راه افتاديم. کتابي که همراه خودم آورده بودم، باز کردم و خوندم. فرحناز موسيقي آرومي گذاشته بود که مرينا خوابش برد.
چند دقيقه بعد فرحناز گفت: آراد خسته اي؟ بخواب.
- نه ... خوابم نمياد.
- پس چرا داري چشماتو فشار مي دي؟
به آراد نگاه کردم. مي دونستم الان اسيد معدش زده بالا و زخم معدش داره اذيتش مي کنه.
گفتم: بخاطر معده خاليشه... بايد يه چيزي بخوره.
فرحناز: کسي از شما چيزي پرسيد؟
- آخه ديدم خيلي نگرانشي، گفتم بدوني چشه!
فرحناز انگار با خودش حرف مي زد، گفت: اين دور و برا هم که مغازه اي نيست... چيزي هم که همرام نياوردم.
يه سيب از کيفم درآوردم، خم شدم جلو و گفتم: بيا يه گاز از اين بزن.
آراد به سيب نگاه کرد و گفت: نمي ترسي عشقت ناراحت بشه؟!
romangram.com | @romangram_com