#حصار_تنهایی_من_پارت_750
- نه اون مثل تو نيست! چون موقعيت ها رو درک مي کنه... اگه نخوري خونريزي معده مي کني.
فرحناز: آراد بگیر.
آراد برداشت.
با صداي بلند گوشخراش موسيقي، سرمو بلند کردم. مرينا هم از خواب پريد و دو تامون با تعجب به پرهام نگاه مي کرديم. پرهام و آبتين انقدر محکم سر شونو عقب و جلو مي بردن و داد مي زدن که هر آن امکان داشت سرشون از جا کنده بشه!
کاملياي بيچاره هم فقط دستشو گذاشته بود رو گوشاش. هر کي اين دوتا رو ببينه فکر مي کنه مستن! فرحناز نچ نچي کرد و گفت: اينارو ببين ... عين ديوونه ها دارن سرشونو تکون مي دن!
پرهام سرشو آورد بيرون و داد زد: آراد مي کشمت! بچه قرتي خيلي نامردي! بذار برسيم ويلا، حسابتو مي رسم! بازم که دخترا رو براي خودت برداشتي؟ من که به آيناز زشتو هم راضي بودم!
يه لبخند دراز که کل لثه و دندنونش مشخص بشه تحويل آراد داد. يهو من و مرينا زديم زير خنده و فرحناز به يه لبخند ظريف اکتفا کرد. آرادم به اخمش راضي بود!
تا وقتي رسيديم، به کاراي پرهام خنديدم. فرحناز جلو ي یه در بزرگ نگه داشت و به آراد گفت:
- کليدو بده.
آراد کليدو برداشت، دستشو آورد پشت، جلوی من گرفت و گفت: برو درو باز کن!
کليدو برداشتم و درو باز کرد ماشينو برد تو . بعد، اميرعلي وايساد و گفت:
- دست گلت درد نکنه خانم!
با لبخند گفتم: خواهش مي کنم!
romangram.com | @romangram_com