#حصار_تنهایی_من_پارت_748
- هيچي!
بعد از نهار، کت اميرو بهش دادم. دست و صورتمو شستم و اومديم بیرون.
آبتين گفت: نهار چطور بود؟!
پرهام زد به شکمش و گفت: عالي بود!
آبتين: براي شما که عالي بود، چون غذا هاي منم نوش جان فرموديد!
- آخه هر چي تو اين آب انبار مي ريزم، پر نمي شه!
فرحناز: آراد که هيچي نخورد.
اميرعلي: چرا؟
فرحناز: مي گفت غذايی رو که سفارش دادم، دوست نداره.
اميرعلي: خب يه چيز ديگه براش سفارش مي دادي؟
فرحناز: مي خواستم اين کارو بکنم؛ نذاشت، گفت اشتها ندارم.
امير: اينجوي که نمي شه؟ بايد يه چيزي بخوره وگرنه معدش اذيتش مي کنه، الان کجاست؟
فرحناز: اوناهاش. داره مياد.
romangram.com | @romangram_com