#حصار_تنهایی_من_پارت_734


پرهام: من شديد دستشويي داشتم؛

آبتين: منم آب هويچ بستني خورده بودم، بايد حتما تخليه مي کردم!

پرهام: صف دستشوي طولاني بود... نمي تونستم خودمو کنترل کنم!

آبتين: اوضاع من بهتر بود... يعني مي تونستم خودمو نگه دارم!

پرهام: من چون وسط بودم و آبتين، نفراي اولي بود، بلند گفتم يکي از آقايون ِ جلو مي تونه نوبتشو بده به من؟!

آبتين: سرش داد زدم، گفتم همه جا به نوبت! و آنچه را براي خودت مي پسندي، براي ديگران هم بپسند!

زدم زير خنده و گفتم: اين آخريه ديگه چي بود گفتي؟!

آبتين: نمي دونم! از دبستان ياد گرفته بودم! يهو همشون اومد تو ذهنم!

پرهام: حتي چند تا حديث مرتبط با نوبت هم گفت! مثل صف جهنم و بهشت و از اينا!

با خنده گفتم:خب بعدش چي شد؟

پرهام: کنترلمو از دست دادم و رفتم جلو، اول همه وايسادم. چند نفر سرم داد زدن؛ از جمله...

آبتين: من!

پرهام: خلاصله اولين نفري که دراومد، پريدم تو دستشویي!

romangram.com | @romangram_com