#حصار_تنهایی_من_پارت_735


آبتين: ولي من نذاشتم ... يقشو گرفتم آوردمش بيرون!

پرهام: بعد دو دقيقه کشتي گيري دو نفره!

آبتين: البته اينم بگم ها؟ هيچ کس نيومد دخالت کنه ... چون فشار رو همه بود! هر آن امکان داشت سرازير بشه!

پرهام: اينم راست مي گه... آبتين يقمو گرفت، چسبوندم به ديوار. يقشو گرفتم و گفتم...اوه... اوه.... داره مي ريزه بذار برم!

آبتين: منم نگاش کردم ...دلم به حالش سوخت! بد جور داشت تو خودش مي پيچيد! يقشو ول کردم و نوبتمو دادم بهش!

پرهام: خيلي مرد بودي آبتين! ...خراب مرامتم!

آبتين: اين حرفا چيه؟ ...نوکر شما هم هستم! تا باشه از اين کارا!

من تا اون موقع از خنده ريسه مي رفتم. نشسته بودم رو زمين و قيافه ي جديشون، منو بيشتر به خنده مي انداخت. دو تاشون با تعجب نگام مي کردن.

کامليا اومد تو و گفت: چي شده؟! چيکاريش کردين؟!

کنارم نشست.

با خنده و چشماي پر اشک گفتم:سلام!

- سلام... چرا اينجوري مي خندي؟

فقط تونستم با دست به اون دو تا اشاره کنم. کامليا هم نگاشون کرد. سريع به صفحه تلويزيون نگاه کردن و خيلي جدي به بازيشون ادامه دادن.

romangram.com | @romangram_com