#حصار_تنهایی_من_پارت_733


اينو گفت و از کنارم رد شد و رفت به اتاق آراد. پام که سالن رسيد، با تعجب ديدم پرهام و آبتين کنار هم نشستن و دارن پلي استيشن بازي مي کنن. يعني آبتين، پرهامو مي شناسه؟ يا همين الان با هم آشنا شدن؟! رفتم پيشون و با همون تعجب گفتم: سلام!

دوتاشون نگام کردن و با يه صداي کش داري گفتن: ســـــــلامـــــ !

لبخند زدم و گفتم: شما همديگه رو مي شناسيد؟!

دوتاشون با همون حالت گفتن: بــــــــــــــَله!

خندم بيشتر شد و گفتم: از کجا؟!

آبتين: از اونجا!

با لبخند گفتم: مسخره نکن! دارم جدي مي گم!

پرهام: جدي گفت... از اونجا به بعد با هم دوست شديم!

بلند خنديم و گفتم: خب اونجا کجاست؟!

آبتين: يوختي سريي... يعني تا حالا به کسي نحوه ي آشنايمونو نگفتيم!

- نمي شه به من بگيد؟

دوتاشون به هم نگاه کردن و بعد دو دقيقه پچ پچ کردن دم گوش همديگه، دوتاشون به معني «باشه» سرشونو تکون دادن.

آبتين گفت: توي يه هواي سرد تابستون!

romangram.com | @romangram_com