#حصار_تنهایی_من_پارت_732


وسواسش اندازه چهار تا دختر شيک پوش بود! لباسشو که پوشيد، عطر برداشت. دستمو جلو بينيم گرفتم.

نگام کرد و گفت: اين چه کاريه؟!

دستمو برداشتم و گفتم: يه بار که گفتم به عطر شيرين حساسيت دارم؟

چيزي نگفت و با عطر تلخ عوضش کرد. چند قدم رفتم عقب.

گفتم: مي تونم برم؟

- برو!

اومدم بيرون. يه نفس عميق کشيدم. چند تا پله رفتم پايين که امير اومد بالا. منو که دید، وايساد و با لبخند گفت:

- سلام خانم...خوبي؟!

چرا بعد از اينکه اونجوري باهاش حرف زدم، هنوز بام خوبه؟! داره تظاهر به خوبي مي کنه يا واقعا خوبه؟!

با لبخند بي جوني گفتم: سلام . ممنون!

- چرا گرفته اي؟ نکنه بخاطر اينکه آراد نميذاره بياي؟

سرمو تکون دادم و گفتم: آره!

- تو برو لباساتو بپوش، خودم درستش مي کنم!

romangram.com | @romangram_com