#حصار_تنهایی_من_پارت_704


آراد يه نگاه سرسري بهم انداخت و رفت دستشویي، فقط دست راستشو شست. منم مشغول نصب کردن پرده شدم. ويدا ميزو بلند کرد و گذاشت پايين تخت و دو تا صندلي هم روبه روي هم گذاشت و غذا رو روش مي چيد.

آراد اومد بيرون و نشست و گفت: دست گلت درد نکنه!

با حرص لبمو گاز گرفتم. زرافه! من اين همه زحمت براي پردش کشيدم، يه تشکر هم نکرد اما اين که فقط براش نهار آورده مي گه دست گلت درد نکنه؟ شيطونه مي گه پرده رو جر بده!

آراد به ويدا نگاه کرد و گفت: فردا مي خوام برم لواسون. برو لباساتو جمع کن!

با خوشحالي گفت: لواسون آقا؟ فقط من و شما؟!

سرشو تکون داد و گفت: آره، مي خوام کمي تنها باشم . فقط هر چي لباس داري جمع کن، چون معلوم نيست تا کي بمونم.

ويدا به من نگاه کرد، يه قري به چشماش داد و گفت: چشم آقا!

ديگه جر دادن پرده واجب شده! با حرص به آراد نگاه کردم.

نگام کرد و گفت: چيه؟ نکنه تو رو هم مي خواي ببرم؟! آها يادم رفته بود بدون امير جونت جايي نميايي!

دوباره مشغول خوردن شد؛ خوردن که نه، بيشتر بازي مي کرد. نگاه تو رو خدا! با برنجا چيکار مي کنه؟

گفتم: مي شه برنجو بخوري و باهاش بازي نکني؟!

نگام کرد. گفتم: اين دونه هاي بدبخت الان دارن خودشونو لعن و نفرين مي کنن که چرا دست تو افتادن!

- به شما مربوط نيست... کارتو بکن!

romangram.com | @romangram_com