#حصار_تنهایی_من_پارت_705


چند دقيقه بعد که نصب پرده تموم شد، اومدم پايين، رفتم به اتاق که ديدم ويدا هم با ذوق و شوق داره لباساشو جمع مي کنه.

منو که ديد، گفت: اگه تو هم مثل من با آقا خوب بودي، مجبور نبودي اينجوري با حسرت نگام کني. با ما مي اومدي ويلا.

- دوستان نديد بديد جاي ما!

- يعني من نديد بديدم؟! عيبي نداره؛ مي دونم اين حرفت از روي حسادته!

پوزخندي زدم.حسادت! اونم براي ويلا رفتن؟! خيلي از آراد خوشم مياد که باهاشم برم بيرون؟!

شب تو آشپزخونه داشتم ظرفا رو مي شستم که تلفن زنگ خورد.

خاتون گوشي رو برداشت و گفت: بله؟

...

- چشم آقا!

گوشي رو گذاشت و گفت: آيناز براي آقا دو تا فنجون قهوه ببر.

- باشه.





romangram.com | @romangram_com