#حصار_تنهایی_من_پارت_703


- چيزي گفتي؟!

سريع گفتم: نه...فقط گفتم ...گفتم...طول مي کشه پرده نصب بشه.

پوفي کردم و به کارم ادامه دادم. ويدا با سيني غذا اومد تو و گفت: تو وقت پرده نصب کردنتم بلد نيستي؟ حالا من چه جوري غذا رو بذارم رو ميز؟

- خب ميزو بکش اونور، غذا رو روش بچين. اين کار سختيه؟ فکر نکنم ميز اونقدر سنگين باشه که نتوني تکونش بدي!

با حرص سيني رو گذاشت و گفت: ايشاا... که از اون بالا بيفتي دست و پات بشکنه!

- خب اگه دست و پام بشکنه مجبوري ازم پرستاري کني! آخه چرا نفرين خودت مي کني عزيزم؟

- فکر مي کني ميام ازت پرستاري مي کنم؟

- آره چون دوستم داري!

با حرص داد زد: من؟

آراد: تمومش کنيد!

آراد ایستاده بود.

گفت: ويدا ميزو بکش اينور.

ويدا با لبخند گفت: چشم آقا حتما!

romangram.com | @romangram_com