#حصار_تنهایی_من_پارت_689
- خيالشم قشنگه!
آراد به من نگاه کرد و گفت: يعني اينو دوست داري؟
اميرعلي داد زد: آره دوستش دارم!
با اين حرفش به خودم اومدم. نگاش کردم؛ چي داشت مي گفت؟ منو؟ امير علي منو دوست داره؟! الکي مي گه! حتما بخاطر اينکه آراد دعوام نکنه اين حرفو زده... ولي من که بهش گفتم کسي رو دوست ندارم؛ حتي خودشو. چرا اين کارو باهام کرد؟
آراد گفت: اون حق ازدواج نداره. به خودشم گفتم... درضمن فکر نکنم بتوني با زني که شوهر داره ازدواج کني!
اميرعلي: کي شوهر داره؟!
- من شوهر اينم؛ شناسنامه هم دارم. تاييد روانپزشک هم دارم که اين خانم اختلال حواس دارن!
اميرعلي با عصبانيت يقشو گرفت و گفت: خيلي نامردي!
داد زدم: بسه... بس کنيد. از دوتاتون بدم مياد. ازتون متنفرم.
با گريه به طرف خونه دويدم.
رفتم به خونه و با گريه خوابيدم. خدايا! چرا زندگي من اينجوريه؟ اصلا منو مي بيني؟! مي بيني دارم چي مي کشم؟! مي دونم دوتاشون دوستم ندارن... فقط مي خوان اذيتم کنن. لابد اميرعلي پيش خودش فکر کرده چون بي کس و کارم ازم خواستگاري کنه، حتما جواب بله بهش مي دم. آرادم که فقط جنون اذيت کردن داره... قدر عشق نويدو ندونستم.
***
صبح با کابوس ليلا از خواب بيدار شدم. يه استرس عجيبي گرفتم. از بيدار کردن آراد مي ترسيدم اما چاره اي نبود بايد برم. نمي تونستم ويدا رو هم بفرستم چون آراد دعوام مي کرد. با توکل بر خدا رفتم. از پله هاي عمارت رفتم بالا. به اتاقش که رسيدم، درو باز کردم و رفتم تو. چراغو روشن کردم. لبه تخت وايسادم و صداش زدم.
romangram.com | @romangram_com