#حصار_تنهایی_من_پارت_690
- آقا...آقا...
بيدار نشد.دوباره صداش زدم.
- آقا...؟!
تکون نخورد.چند ثانيه نگاش کردم. بعد از اون شب مهموني که صورتشو شش تيغه کرد، ديگه به صورتش دست نزد. عين آدمايي که از دنيا سيرن زندگي مي کنه. نه دوستي داره، نه زن و بچه اي. يعني مي خواد تا آخر عمرش با همين دخترا که به مهمونياش ميان سر کنه؟!
شايد بخاطر همينه که به من ميگه عاشق نشو. مي خواد طعم تنهايي رو به منم بچشونه.
چشماشو باز کرد. نگام کرد؛ هنوز عصباني بود. يه قدم رفتم عقب. نشست، نگام کرد و گفت: ديشب به مهرداد گفتم مي خوام بفروشمت، اونم قراره هفت ميليون بابتت بده.عين اميرعلي، جوون نيست که بتونه باهات لاس بزنه اما در حد خودش بلده... يه مدت که ازت استفاده کرد، مي اندازتت تو آشغال دوني.
از تخت اومد پايين. دمپايي انگشتي مشکيشو پوشيد. مچ دستمو گرفت و کشيد. يه بار اين کارو کرده بود؛ انباري ؛خفگي... اما اون دفعه خاتون بود. اما الان کسي نيست.
گفتم: مي خواي چيکار کني؟
- ميخوام تا وقتي مهرداد مياد دنبالت، جات امن باشه!
- خواهش مي کنم اين کارو نکن!
از پله ها رفت پايين. منو هم با خودش مي کشيد.
گفت: ديگه وقت خواهش کردن گذشته.
با گريه گفتم: چرا مي خواي حق طبيعي منو ازم بگيري؟ منم دلم می خواد يکي دوستم داشته باشه... ديگه خسته شدم از اين همه تنهايي.
romangram.com | @romangram_com