#حصار_تنهایی_من_پارت_688
لبشو گذاشت گوشه لبم و بدون بوسيدن برداشت. دستاي گرمي داشت اما لباشو حس نکردم.
بدنم گرم شد... گيج و شوک زده شدم. نتونستم آب دهنمو قورت بدم... دست و پاهام شل شد. قرنيه چشممو از سنگيني نتونستم حرکتشون بدم. به زحمت نگاش کردم.گنگ شدم. نمي دونستم بايد چي بگم؟ دهنمو باز کردم؛ دستشو گذاشت جلو دهنم و گفت:
- الان نه... خواهش مي کنم الان چيزي نگو! مي خوام يه چيزي رو بدونم... بعدا هر چي فحش و ناسزا بود بهم بگو!
پشتمو نگاه کردم، ديدم آراد با عصبانيت داره مياد.
وايساد و گفت: لب دادنتون ناتموم موند، اومدين اينجا تمومش کنيد؟
به من نگاه کرد: دختره ي خراب ،حقت بود با دوستات مي فرستادمت بري.
امير علي: حق نداري با ايناز اينجوري حرف بزني.
داد زد: من هر جور که دلم بخواد با خدمتکارم حرف مي زنم... تو هم ديگه حق نداري پاتو بذاري تو اين خونه!
- شرمنده که مي گم ولي ميام... چون کسي که مي خوام، تو اين خونه زندگي مي کنه!
آراد پوزخندي زد و گفت: بايد دو طرفه باشه!
- هست!
عين گيجا فقط به دوتاشون نگاه مي کردم.
آراد گفت: خيالاتي شدي!
romangram.com | @romangram_com