#حصار_تنهایی_من_پارت_685


ماشينو يه گوشه پارک کرد. سريع رفت به يه کافي شاپ و با دو تا قهوه که بخار ازش بلند مي شد برگشت.

سوار ماشين شد و گفت: چقدر هوا سرد شده!

يکي از قهوه ها رو بهم داد. نگاش کردم صورت سفيدش گل انداخته بود. چشماي خاکستري مهربونشو بهم دوخت و گفت: به چي مي خندي تو؟!

خنديدم و گفتم: گونت قرمز شده.

دست گذاشت رو گونش و گفت: رژگونش خوب بوده!

بلند خنديديم. کمي از قهوه رو خوردم.

گفت: يه سوال ازت بپرسم؟

- بله!

- تو کسي رو هم دوست داري؟

نگاش کردم و گفتم: يعني چي؟ الانو مي گي؟

سري تکون داد و گفت: اهوم!

با قاطعيت گفتم: نه!

- يعني انقدر مطمئني که نخواستي فکر کني؟

romangram.com | @romangram_com