#حصار_تنهایی_من_پارت_684
زود رفتم تو، در عرض پنج دقيقه حاضر شدم. با کت اميرعلي اومدم بيرون. کتشو پوشيد و همين جور که تو حياط راه مي رفتيم، گفت:
- دختر تو انقدر خوش تيپي چرا تو مهموني آراد لباساي عتيقه مي پوشي که فرحناز بخواد اونجوري بهت تيکه بندازه؟
- آراد بهم اجازه نمي ده... اوندفعه هم که پوشيدم دعوام کرد.
- خودمم نمي دونم اين بچه چشه؟
سوار ماشين شدم و اومديم بيرون. شب يلدا بود اما خيابونا شلوغ. صداي بوق ماشينا اذيتم مي کرد. سرمو گذاشتم رو شيشه و گفتم: اينا شب يلدا رو تو خيابونا مي گذرونن؟!
- نمي دونم... شايد رفتن مهموني و دارن برمي گردن. شايدم کسي رو ندارن.
- مثل من!
- تو تنها نيستي آيناز... درسته چند نفر باهات بدن، اما همه عين اونا نيستن.
نگاش کردم و گفتم: دقيقا همه با من بدن، جز چند نفر!
دوباره سرمو گذاشتم رو شيشه.
اميرعلي موسيقي آرام بخشي گذاشت و گفت: يه چيز داغ مي خوري؟
درست نشستم و با لبخند گفتم: مثل قهوه شيرين؟
خنديد و گفت: مثالت ديگه چي بود؟
romangram.com | @romangram_com