#حصار_تنهایی_من_پارت_621


- من دلسوزي نمي کنم. حداقل صبر کن هوا روشن بشه، بعد برو. تو اين تاريکي مي خواي کجا بري؟

بازم داد زد.

- به تو چه؟!

ساکشو برداشت و رفت بيرون. به ساعت نگاه کردم؛ يه ربع به شيش بود. بلند شدم رفتم دنبالش.

گفتم: وايسا...آخه الان کجا ماشين گيرت مياد؟

نگام کرد و گفت: مي دوني «دست از سرم بردار» يعني چي؟!

با لبخند گفتم: آره مي دونم! آکبنديم ديگه انقدرا هم تعطيل نيست!

دوباره راه افتاد که ساکشو از دستش کشيدم و رفتم به خونه. دنبالم اومد و گفت: ساکمو بده!

با خنده گفتم: نه نمي دم!

پريدم تو اتاق. رو به روم وايساد و گفت: آيناز ساکو بده، مي خوام برم.

سفت تو بغلم گرفتم و گفتم: خب صبر کن هوا روشن بشه، بعد برو. الان ممکنه پسرا مزاحمت بشن.

- به تو چه؟ فضولي؟! اصلا دلم مي خواد مزاحمم بشن!

اومد طرفم ساکت کشيد و گفت: مطمئن باش تو هم يه روزي سرنوشت منو پيدا مي کني!

romangram.com | @romangram_com