#حصار_تنهایی_من_پارت_620
- حرف نزدي؟ جلو قاضي و ملق بازي؟! فکر کردي موقع حرف زدن ديگه حواسم به اطرافم نيست؟! مي خواي بگم با چند نفر حرف زدي و چي گفتي؟!
ويدا سرشو انداخت پايين و گفت: ببخشيد!
- بخششي در کار نيست. فردا از اينجا مي ري!
رفت سمت پله ها. ويدا با نگراني رفت پيشش و گفت:
- خواهش ميکنم آقا منو بيرون نکنيد... من کجا برم کار پيدا کنم؟ اصلا مگه شما نگفتيد مي خوايد منو نگه داريد؟ قرار بود آينازو بيرون کنيد... فقط بخاطر اينکه با دو نفر حرف زدم مي خوايد بيرونم کنيد؟! آيناز که به مهموناتون زبون درازي مي کنه، به خودتون بي احترامي مي کنه، مي خوايد نگهش داريد؟!
آراد نگاش کرد و گفت: برو پيش همونايي که شماره گرفتي! فکر کنم نزديک ده نفري بشن. مهران دنبال خدمتکار مي گشت؛ ميري پيشش... نمي خوام فردا تو اين خونه ببينمت.
با سرعت رفت بالا. ويدا با عصبانيت نگام کرد. دستکشي که دستش بود رو درآورد، محکم زد تو سرم و گفت: آرزو مي کنم تو همين خونه سقط شي!
با صداي بلندي گريه کرد و رفت بيرون. منم با تعجب نگاش کردم.
خب به من چه؟ انگار من بهش گفتم اخراجش کن! عجب آدميه ها؟!
***
صبح با صداي گريه وکشيدن زيپ بيدار شدم. با خواب آلودگي چشمامو باز کردم. ويدا نشسته بود و داشت لباساشو جمع مي کرد. دلم به حالش سوخت. نشستم و با ناراحتي گفتم:
- برو باهاش حرف بزن، شايد بذاره بموني... ديشب عصباني بود، يه چيزي گفت.
داد زد: تو لازم نکرده براي من دلسوزي کني.
romangram.com | @romangram_com