#حصار_تنهایی_من_پارت_619
سوار ماشين شد و گفت: برو تو سرما مي خوري!
فقط سرمو تکون دادم. ماشينو روشن کرد و گفت: خداحافظ!
- خداحافظ.
دنده عقب گرفت و رفت بيرون. يه نفسي کشيدم و رفتم به اتاق. تابلو رو جايي زدم که موقع خواب رو به روم باشه. عاليه! نقاشيت حرف نداره!
بعد اينکه آقا آراد با دخترا يه دل سير رقصيد، مهموني تموم شد. فکر کنم بخاطر اينکه نمي تونست با دخترا لب بده حالش گرفت! خوب کاري کردم!
من و خاتون و مش رجب و ويدا سالن رو تميز مي کردیم. از خستگي صندلامو درآوردم، رو زمين نشستم و با خستگي گفتم:
- خاتون خسته شدم؛ خوابم مياد!
مش رجب: تو برو بخواب، ما اينجا رو تميز مي کنيم.
ويدا: خوبه والا! کلفت باشي و نازتو هم بکشن!
خواستم چيزي بگم که صداي آراد اومد: تو چرا زمين نشستي و کمکشون نمي کني؟
سرمو برگردوندم و گفتم: خسته ام!
چيزي نگفت. به ويدا نگاه کرد و گفت: مگه روز اولي که اومدي، بهت نگفتم حق نداري با مهمونام حرف بزني؟
ويدا هم با ترس نگاش کرد و گفت: آقا من که با کسي حرف نزدم!
romangram.com | @romangram_com