#حصار_تنهایی_من_پارت_618


- اگه جوراب با صندل بپوشم ديگه مي شم عين اُملا!

به ماشين که رسيديم، در صندوق عقبو باز کرد. يه تابلو نقاشي کادو پيچ شده آورد بيرون و جلوم گرفت و گفت: قابل شما رو نداره!

- چيه؟

- بمب! برش دار بازش کن!

از دستش برداشتم و کادوشو باز کردم. همون تابلو دختر بچه بود.

با تعجب گفتم: اين... اينکه همون تابلو هست که خيلي دوستش داشتي؟

- خب تو هم دوستش داشتي!

- آره اما...

- مي خوام بدمش به تو... پيش تو امن تره. اگه دوستش نداري مي تونم با يکي ديگه عوضش کنم.

- نه نه... خيلي خوبه ممنون. قول مي دم خوب ازش مراقبت کنم. ميرم بزنم به ديوار اتاقم.

- باشه، پس منم برم ديگه.

- ميري خونه؟ آخه هنوز که زوده؟ تازه مهموني شروع شده.

- حوصله مهموني ندارم. اومده بودم اين تابلو رو بهت بدم.

romangram.com | @romangram_com