#حصار_تنهایی_من_پارت_622


اينو گفت و رفت. منم فقط نگاش کردم. هر کاري از دستم بر مي اومد کردم. خدا کنه کسي مزاحمش نشه.

اوه! شيش و پنج دقيقه شد. اين ساعت چرا مي دوئه؟! با سرعت رفتم به عمارت. سريع از پله ها رفتم بالا. در اتاقشو باز کردم، کليدو زدم. نفس نفس مي زدم. يه نفس عميق کشيدم .کنار تختش وايسادم و صداش زدم :

- آقا... آقا؟

نگاش کردم. تکون نخورد.

دوباره گفتم: آقا ساعت شيش و پنج دقيقه ست. نمي خوايد بيدار شيد؟

بازم تکون نخورد. يعني چي؟! کمي خم شدم، دم گوشش گفتم: آقا... آقا!

بازم هيچي! يک ميليمترم تکون نخورد. آروم دستمو گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم و صداش زدم. بازم بي فايده بود.

ترسيدم. دو تا از انگشتامو جلوي بينيش گرفتم. نفساي گرمش به انگشتام برخورد مي کرد. نه! هنوز زندست! پس چرا بيدار نمي شه؟!!

ايندفعه شديدتر تکونش دادم که تختم باش تکون مي خورد. ديگه داشت گريم مي گرفت. چرا بيدار نمي شه؟! دو تا سيلي جانانه زدم گوشش؛ بازم هيچي.

يا خدا! نکنه قرصي چيزي خورده باشه بخواد خودکشي کنه؟! چند قدم با ترس رفتم عقب و نگاش کردم. صورتش مثل هميشه بود. کبود نبود! سرخم نشده بود!

با دو رفتم پايين، به سمت خونه دويدم. خودمو پرت کردم تو خونه و با نفس نفس خاتونو صدا زدم.

- خاتون...خاتون!

از تو آشپزخونه اومد و گفت: چي شده؟ بازم آقا طوريش شده؟

romangram.com | @romangram_com