#حصار_تنهایی_من_پارت_615


يکي ديگشون گفت: مطمئني نمي خواسته لبتو بخوره؟!

همشون خندين. فرحناز از روي عصبانيت و حرص لبخندي زد و گفت: آراد؟ دوست دختر جديدت کيه؟!

- تو نمي شناسيش!

- خب بگو بشناسيمش!

- هنوز ناشناخته ست! هر وقت کشفش کردم چه جور جونوريه بهت مي گم!

کثافت آشغال! به من ميگه جونور؟! خودش که با اون همه ريش عين شامپازست؟

دور و اطرافو نگاه مي کرد. انگار دنبال کسي مي گشت. به خاتون که داشت پذيرايي مي کرد اشاره کرد بره پيشش. خاتونم رفت. چيزي بهش گفت. خاتونم سرچرخوند. اينا دنبال کي مي گردن که پيداش نمي کنن؟! نگاش رو من ثابت شد. با دست بهم اشاره کرد. آراد رد دست خاتونو گرفت و به من نگاه کرد.

يه نگاه کلي بهم انداخت. چشماش حالت تعجب گرفته بود. به خاتون چيزي گفت و رفت بيرون. خاتون با لبخند اومد طرفم.

گفت: برو آقا کارت داره!

شقايق: خاتون کي لب آرادو اينجوري کرده؟!

- نمي دونم والا!

با قدم هاي تندي رفتم بيرون. دم در وايساده بود. کنارش وايسادم و گفتم: بله؟

نگام کرد و گفت: اين چه لباسي پوشيدي؟!

romangram.com | @romangram_com