#حصار_تنهایی_من_پارت_614
شقايق: همون کت و دامني که مهموني قبلي پوشيده بود. نه؟ اون بنفشه؟
بهاره: الهي بميرم! لبش چي شده؟
سرمونو چرخونديم همونجايي که بهاره نگاه مي کرد. آراد با همون اخم از پله ها مي اومد پايين. اين نوع بشر انگار دوست ندارن مو بذارن و ريششونو بزنن!
شقايق: کامليا؟ لبش چي شده؟!
کامليا: نمي دونم... منم تازه ديدم.
شقايق: برو بابا! تو ديگه چه جور دختر عمه اي هستي که نمي دوني پسر داييش چشه؟!
وقتي با همه سلام کرد، يکي از پسرا بلند گفت: عزيزم لبت چي شده؟!
رو مبل مخصوصش نشست و گفت: دوست دختر جديدم وحشيانه لب مي گيره!
همه گفتن: اووو!!!
با چشاي گشاد نگاش کردم. چند تا پسر بلند خنديدن.
يکيشون گفت: يعني انقدر اوضاعش خيطه که چسب زدي؟!
- پاره شده!
بيشتر خنديدن.
romangram.com | @romangram_com