#حصار_تنهایی_من_پارت_616
- چشه؟ از دامن کوتاه ويدا که کل پاش لخته و موهاشم با مدل اجق وجق به نمايش گذاشته که بهتره!
- من با اون کاري ندارم. برو لباستو عوض کن!
- نمي خوام! اين لباسا رو اميرعلي برام خريده. بخاطر اون اينو پوشيدم. اگه خيلي ناراحتي، بذار برم پيش امير!
جلوشو نگاه کرد وگفت: برو تو!
رفتم تو. فرحناز با شک نگام کرد. يه سيني آب ميوه برداشتمو جلوي امير گرفتم.
گفت: ممنون خانم... رفتين بيرون دعوا کنيد؟!
- آره! مي گه اين لباسا چيه پوشيدي؟ آخه بگو تو به لباس من چيکار داري؟!
خنديد و چيزي نگفت. رفتم پيش کامليا و دوستاش. وقتي آب ميوه برداشتن، بهاره گفت:
- آراد باهات چيکار داشت؟!
با لبخند گفتم: هيچي... ميخواست فردا لباساشو بشورم.
فرحناز با صدايي که همه بشنون، رو به من کرد و گفت: عزيزم کفشتو از کجا خريدي؟!
مثلا مي خواست منو ضايع کنه!
به پام نگاه کردم و گفتم: عزيزم اين کفش نيست، صندله!
romangram.com | @romangram_com