#حصار_تنهایی_من_پارت_611
دوباره بغلم کرد و گفت: اگه امشب آقا تو رو با اين لباس ببينه شک مي کنه خودت باشي!
ويدا اومد؛ با تعجب بهم نگاه کرد. خاتون ازم جدا شد و به ويدا گفت:
- خوشگل شده نه؟ الهي قربونت برم! امشب ديگه هيچ کس نمي تونه بهت بگه زشت... هر کي گفت خودم جوابشو مي دم.
ويدا انگار از تيپ جديد من خوشش نيومد. قيافش گرفته شد و گفت: اصلا هم خوب نشده! بد بود، بدتر شد! اگه تعريف و تمجداتتون تموم شده، بيايد کمک!
رفت بالا.
خاتون گفت: وا! حسود هرگز نياسود! بريم مادر!
با هم رفتيم بالا. يه خواننده، خارجي مي خوند. معلوم نبود چي براي خودش بلغور مي کنه؟ به همه نگاه کردم شايد اميرو ببينم. سرمو چرخوندم، ديدم يه گوشه وايساده و با لبخند به من نگاه مي کنه. با دست اشاره کرد برم پيشش. با خوشحال و ذوق رفتم پيشش و گفتم: سلام هنرمند! خوبي؟!
يه قدم رفت عقب و نگاهي بهم انداخت و گفت: عالي شدي!
يا خدا! اين چي بود گفت؟! انتظار نداشتم همچين حرفي بهم بزنه. از خجالت گر گرفتم و سرمو انداختم پايين. سرشو پايين گرفت و نگام کرد و گفت: بازم چيزي گم کردي رو زمين؟!!
سرمو بلند کردم و با لبخند گفتم: من به اين تعريفا عادت ندارم!
خنديد و گفت: آها! مي گم چرا لپت سرخ شده؟ فکر کردم رژگونه زدي!
لبمو گاز گرفتم و به اطراف نگاه کردم. نکنه کسي صدامونو بشنوه.
گفت: راستي با آراد چيکار مي کني؟!
romangram.com | @romangram_com