#حصار_تنهایی_من_پارت_610


- هر چي تو داري منم دارم! از چي خجالت مي کشي ديگه؟

اينو گفتم و عين باد اومدم بيرون و از هر گونه دعواي احتمالي جلوگيري کردم. تو هال منتظرش بودم. رجب اومد تو و گفت:

- شماها چرا هنوز اينجاييد؟ همه ی مهمونا اومدن.

گفتم: منتظر پرنسس فيونام که حاضر بشن!

مش رجب خنديد و رفت به آشپزخونه. ويدا اومد بيرون. اونم با چه وضعي! از هيچ لوازم آرايشي دريغ نکرده بود. گفتن آرايش اونم در حد ملايم؛ نه نقش و نگار کردن صورت!

نگاش کردم. گفت: چيه؟ به چي زل زدي؟!

يه لبخند مسخره اي زدم و گفتم: ناز شدي... امشب حتما برات خواستگار پيدا مي شه!

- حيف که آرايشم خراب مي شه وگرنه مي دونستم باهات چيکار کنم!

چيزي نگفتم. موقع راه رفتن به باسنش که عين دمبه ی گوسفند چپ و راست مي شد نگاه کردم. با خنده رفتم اتاقم. يه شلوار لي مشکي و يه تونيک سفيد که از بالاي رون راستم به صورت کج تا بالاي زانوي چپم ميومد، زير سينم چين هاي درشت داشت که با نوار قرمز دوخته شده بود با يه روسري مخلوط سفيد قرمز ريشه دار و يه صندل انگشتي قرمز پاشنه سوزني سفيد که با سه تا بند باريک از وسط انگشتم به دور مچ پام پيچ مي خورد پوشيدم.

تو آينه به خودم نگاه کردم؛ خوب شده بودم. سريع رفتم به آشپزخونه. کسي نبود. انگار دير کردم. يه خيار از رو ميز برداشتم. به کابينت تکيه دادم و يه گاز بهش زدم که خاتون اومد تو. سر جاش وايساد سر تا پامو نگاه کرد. انگار خشکش زده بود!

يهو با لبخند گفت: ماشاا...! هزار ماشاا... چقدر خوشگل شدي!

اومد جلو بغلم کرد: چقدر خوشتيپي دختر! از بس لباساي عتيقه ی منو مي پوشیديا، اين قد دخترونت مشخص نبود... دختر تو که انقدر خو ش اندامي، چرا لباس خوشگلاتو نمي پوشيدي؟ ها؟ نگاه! صندل قرمزت چقدر به پاي ظريف و سفيدت مياد... حيف که لاک نزدي... يه لاک صورتي خوشگل برات مي خرم.

من با تعجب و هاج و واج، هر جايي که خاتون مي گفت رو نگاه مي کردم! انگار اون بيشتر از من با اين لباسا ذوق کرده! خوبه آرايش نکردم!

romangram.com | @romangram_com