#حصار_تنهایی_من_پارت_612
- هيچ! مثل سابق به جون هم مي افتيم ولي تو خيلي بي معرفتي! يه زنگ نزدي حال منو بپرسي. نگفتي ممکنه منو به کشتن بده؟!
- چون خيالم راحته باهات کاري نداره... بهم يه قولي مي دي؟
چي؟
- ديگه فرار نکن! آراد هر چقدر بداخلاق و اخمو و بد باشه، به اندازه پسرايي که تو خيابونن نيست.
- باشه قول مي دم اين دفعه خواستم فرار کنم، بيام پيش تو!
- عاليه! بعد از مهموني يادم بيار ميخوام يه چيزي بهت بدم.
- چي؟
- بعدا مي فهمي!
يهو يکي از پشت بازمو گرفت. برگشتم ديدم کاملياست. با چشاي گشاد، ذوق زده گفت:
- بابا خوش اندام! يک ساعته دارم نگات مي کنم مي گم خدایا اين کيه داره با داداش من حرف مي زنه؟! تو اين اندامتو کجا قایم کرده بودي ما نمي ديديم؟!
- از عرض اندام خوشم نمي اومد!
خيلي خوش تيپ شدي. کاش يه آرايشي هم مي کردي، ديگه مي شدي نور علي نور و روی همه دختراي مجلسو کم مي کردي! بيا بريم مي خوام به دوستام معرفيت کنم.
بدون اينکه منتظر جواب من باشه، دستمو کشيد.
romangram.com | @romangram_com