#حصار_تنهایی_من_پارت_576


- تحويلش نمي گیرن؟ از بس تو مهمونيات حواست به دختراي نيمه لخته که نمي دوني چند نفر مي رن با امير حرف مي زنن!

- لابد اونا هم قيافه تو هستن!

- يعني مي خواي بگي من خوشگلم؟! آخه من جز دختراي خوشگل و ناز چيز ديگه اي نديدم!

پوزخندي زد و گفت: تَوهم ورت داشته؟! آره خوشگلي... و مي خوام يه لطفي درحقت کنم. چون تو ايران پسري که در شأن تو باشه پيدا نمي شه، مي خوام بفرستمت جايي که بهتر از علي گيرت بياد!

با لبخند نگاش کردم و گفتم: همه جاي دنيا برام يه رنگه... فقط مي خوام از پيش تو برم. هر جا باشه مهم نيست!

- هنوز تا خوشحالي واقعي مونده. وقتي عين يه عروسک پيش مردا دست به دست شدي، اونوقت مي فهمي دنيا يه رنگم نيست!

- بالاتر سياهي که رنگي نيست. همه جاي دنيا براي من سياهه.

درست نشستم. به ساندويچم نگاه کردم. بغض کردم يعني واقعا مي خواست با من همچين کاري کنه؟ ماشين حرکت کرد. چند قطره اشک از چشمام سرازير شد. بيرونو نگاه کردم. به درختايي که در برابر فصل پاييز مقاومت کرده بودن و خودشونو سرسبز نگه داشته بودن حسوديم شد. اي کاش منم عين اينا بودم و در برابر اين دنيا کم نمي آوردم. دلم گرفت. حال گريه داشتم. آخه اين چه سرنوشتيه من دارم؟ چرا هر چي بدبختيه بايد رو سر من خراب بشه؟! چرا بايد دور من يه حصار تنهايي باشه؟! خستم خدا! خستم... نجاتم بده... اين چه امتحان و آزمايشيه که داري از من مي گيري؟ مي خوام اعتراف کنم کم آوردم... بهم تقلب برسون! بذار به کمک تو قبول بشم. اشکامو پاک کردم. ساندويچمو گذاشتم رو داشبورد. مختار نگام کرد و گفت: اين زبونت آخرش برات شر شد!

فقط بهش لبخند زدم. مختار خوب بود؛خيلي خوب. پيش آراد ازم دفاع مي کرد. مثل اون بهم اخم و تخم نمي کرد. سرم داد نمي زد. هوامو داشت اما هنوز بخاطر مرگ ليلا نبخشيدمش... نمي تونم ببخشمش.

گفتم: مختار!

- بله؟





romangram.com | @romangram_com