#حصار_تنهایی_من_پارت_575


به آراد نگاه کرد و گفت: ببين چقدر به فکرته؟ از همه چيزيت خبر داره. اونوقت تو هي کرک و پرشو بکن! زن من هنوز نمي دونه من چي دوست دارم!

آراد: خب که چي؟ مي خواي نگهش دارم؟ اين مظلوم نمايی هاش بخاطر همينه که نگهش دارم... اصلا از روز اولم آوردنش اشتباه بود. نبايد براي خودم همچين دردسري درست مي کردم.

برگشتم نگاش کردم و گفتم: فکر کردي براي موندن پيش تو بال بال مي زنم؟! براي چي فرار کردم؟

پوزخندي زدم.

- لابد پيش خودت فکر کردي عاشق زارت شدم و دارم خودمو برات لوس مي کنم. نه؟

آراد: مختار اينم مي بري پيش سعيد که با بقيه دخترا بفرسته بره.

- کدوم دخترا؟

- همونايي که قراره امشب ببريشون.

- اين چه کاريه مي خواي بکني؟ اين...

داد زد: همين کاري که گفتم مي کني.

مختار پوفي کرد و درست نشست. ساندويچشو انداخت رو داشبورد. من هنوز به آراد نگاه مي کردم. گفت: گفتم تقاص کاري که کردي پس مي دي!

با لبخند گفتم: امير تنها کسيه که دوستش دارم. از روي هوس بغلش نکردم. اما اين کار تو از روي حسوديه!

پوزخندي زد و گفت: حسودي؟! به تو و علي؟ علي از روي ناچاريه که مياد طرف تو؛ چون هيچ دختري تحويلش نمي گيره!

romangram.com | @romangram_com