#حصار_تنهایی_من_پارت_574
- مگه دست خودته که نخوري... الان ساعت دوازدهه و موقع نهار. جنابعالي صبح هم که هيچي نخوردي؟ فعلا برات يه ساندويچ مي گيرم معدت خالي نمونه، بعد يه چيزي بخور.
ديگه چيزي نگفت. مختار دم يه فست فود نگه داشت. يه موسيقي ملايمي گذاشت و گفت: تا شما دوتا خروس جنگي اين موسيقي رو گوش مي ديد، منم جلدي ميرم ساندويچ مي گيرم ميام.
به دوتامون نگاه کرد: برنگردم ببينم کرک و پر همو ريختينا؟!!
دوتامون با اخم نگاش کرديم.
فقط يه لبخندي زد و رفت پايين. ده دقيقه اي منتظر شدم؛ نيومد.
جو سنگين شده بود. احساس خفگي مي کردم. درو باز کردم.
گفت: کجا؟!
- نترس فرار نمي کنم! همين جام.
رفتم پايين، درو بستم و به درش تکيه دادم. به آدم هايي که رد مي شدن نگاه مي کردم. يعني اينا هم مشکل هم دارن؟ يا اينکه تمام مشکلات دنيا تو فرق سر من نشسته؟
چند دقيقه بعد مختار اومد. سوار شدم... يه ساندويچ داد دستم، يکي هم داد به آراد. خواست نوشابه بهش بده، گفتم:
- نوشابه سياه به دردش نمي خوره ...معدش درد مي گیره.
مختار با تعجب گفت: از کجا مي دوني؟!
- دو ماه خدمتکارش بودم. نبايد بدونم چي براش مضره؟ اصلا غذاي فست فودي هم نبايد بخوره.
romangram.com | @romangram_com