#حصار_تنهایی_من_پارت_544


نگاهمون بهم گره خورد. آروم آستينشو ول کردم.

گفت: تا صبح که نمي توني گشتنه بموني؟

- خواهش مي کنم بشين. چيزي نمي خوام.

دوباره نشست. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. بغضم شکست و گريه کردم و گفتم:

- حالم خوب نيست... از اين همه تنهايي خسته شدم. صبرم کم اومده... ديگه نمي تونم تحمل کنم... امير کمکم کن.

همين جور که سرم پايين بود و گريه مي کردم دستشو گذاشت رو شونم... منم آروم گريه مي کردم. گفت: گريه نکن همه چي درست می شه.

- هيچي درست نمي شه!

- مي خواي بريم بيرون؟

- نه... خستم. مي خوام بخوابم.

به اتاقي که روبروي آشپزخونه بود اشاره کرد و گفت: اون اتاق براي تو.

بلند شدم و گفتم: ممنون... کجا مي تونم دست و صورتمو بشورم؟

به سمتي اشاره کرد و گفت: اونجا.

بعد از اينکه دست و صورتمو شستم، رفتم به اتاقم، چراغو زدم. اتاق بزرگي بود. رو تخت نشستم. تزيين اتاق جوري بود انگار براي يه دختر تزيينش کرده بودن. روسري و پالتومو درآوردم و گذاشتم رو زمين. رو تخت دراز کشيدم و دستمو گذاشتم زير سرم و به سقف خيره شدم. بلند شدم و پتو رو کشيدم رو سرم که دو تا تقه به در خورد. بلند شدم روسريمو پوشيدم و درو باز کردم.

romangram.com | @romangram_com