#حصار_تنهایی_من_پارت_545
امير با لبخند پلاستيکو جلوم گرفت و گفت: دلم نيومد با شکم گرسنه بخوابي.
پلاستيکو از دستش گرفتم و گفتم: ممنون!
- نوش جان.
نگام کرد و گفت: ببخشد ديگه! لباس زنونه ندارم!
- نه بابا راحتم.
دو قدم رفت عقب و گفت: شب بخير!
- شب بخير!
به هم نگام مي کرديم. نه اون مي رفت، نه من درو مي بستم. من زودتر به خودم اومدم و درو بستم. پشت در تکيه دادم و يه نفس عميقي کشيدم... چرا اين جوري نگام مي کرد؟ ترسيدم!
سر خوردم رو زمين نشستم. پلاستيکو باز کردم. دو تا ساندويچ گرم و سس و نوشابه بود. همونجا خوردم و رفتم رو تخت خوابيدم. اونقدر به آباژور خيره شدم که خوابم برد.
***
با صداي شکستن چشمامو باز کردم. يه غلتي تو جام خوردم. جام گرم بود. نمي خواستم بلند شم. پتو رو کشيدم رو سرم و پاهامو جمع کردم. به دو دقيقه نکشيد که دوباره صداي شکستن اومد. پتو رو برداشتم. اين داره چيکار مي کنه؟! ظرف سالمي هم گذاشته؟!
بلند شدم موهامو بستم و روسريمو رو سرم انداختم. رفتم بيرون و با لبخند نگاش کردم. با خاک انداز داشت خرده شيشه ها رو جمع مي کرد. حواسش به من نبود. يه خميازه اي کشيدم و رفتم دستشويي.
بعد از اينکه دست و صورتمو شستم، اومدم بيرون. رو به روي آشپزخونه وايسادم. داشت به ميزي که چيده بود، نگاه مي کرد.
romangram.com | @romangram_com