#حصار_تنهایی_من_پارت_543


- ازش متنفرم. ديگه حاضر نيستم براي يک ثانيه ببينمش... مي خوام برگردم شهرمون.

-





- کسي رو داري؟

- نه، هيچ کس. فقط يه دوست.

- يه دوست؟ پس مي خواي بري شهرتون چيکار؟!

- اينجا بمونم که چي بشه؟ که آراد بيشتر آزارم بده و فرحناز زخم زبونم بزنه؟!

- به خاطر همين فرار کردي؟

- آره؛ چون فکر مي کردم آزاد مي شم. نمي دونستم دوباره برمي گردم سر خونه اولم.

بغض کردم. بلند شد. گفتم: کجا مي ري؟

- مي رم برات شام سفارش بدم.

خواست بره که گوشه ی آستينشو گرفتم و گفتم: نمي خواد بشين.

romangram.com | @romangram_com