#حصار_تنهایی_من_پارت_530


- نه بابا! اون يکيه؛ کله گنده تره از اينه!

- کي؟

خنديد و گفت: محض آزار و اذيت نمي گم!

دم يه خونه نگه داشت و يه بوق زد. پيرمردي درو باز کرد. رفتيم تو و ماشينو يه گوشه پارک کرد. حياط بزرگي داشت. پياده شدم. عجب خونه اي!

خودش راه افتاد و گفت: بفرماييد تو!

پشت سرش راه افتادم رفتيم تو خونه. آبتين از پله ها رفت بالا. اي خدا! به اين پولدارا دنيا رو دادي که به من چيزي نرسيد!

- خانم!

سرمو بالا آوردم. يه خانم مسن بود.

گفت: از اين طرف بفرماييد!

به سمتي که اشاره کرد، رفت. منم پشتش رفتم.

به مبلي اشاره کرد و گفت: بفرماييد اينجا بشينيد.

به مبل تکي سفيدي نگاه کردم. بيشتر شبيه تخت بود تا مبل. تشکر کردم و نشستم. بعد از اينکه ازم پذيرايي کرد، آبتين اومد پايين و گفت:

- الان ندا پيداش مي شه... من بايد برم.

romangram.com | @romangram_com