#حصار_تنهایی_من_پارت_529


- مگه اذيتش مي کردي؟

- اووو! فراوون! حالا بريم برات تعريف مي کنم.

با هم سوار ماشين شديم و راه افتاد.

گفتم: خب!

- خب به جمالت! يه بار يه پسر بچه اي جلو خونشون بازي مي کرد، منم بردمش پيش داداشم و گفتم گم شده... داداش بيچاره ی منم کل کلانتري رو ريخت به هم که ننه باباي اين بچه رو پيدا کنه. يک ساعت بعد، بچه گريه و زاري که مامانو مي خوام . دادشمم بردش تو حياط، با هله هوله مي خواست ساکتش کنه که مامانش سر رسید و داد و بيداد که با بچه من چيکار داري؟!

- داداشمم گيچ شده بود، گفت: بچه ي شما گم شده. ما يک ساعته داريم دنبال شما مي گردیم!

زنه هم با عصبانيت گفت: آقاي محترم! بچه ی من، تو کوچه بازي مي کرده. خونمونم دو قدم اونور تر از کلانتريه. کي گم شده؟!

داداشمم تا فهمید سر کارش گذاشتم، اومد خونه و يه کتک مفصلي ازش خوردم ... تا يک هفته هم با من قهر بود!

- همين؟!

- يه بارم يه پيرزن با خريداش دم کلانتري نشسته بود. منم رفتم به داداشم گفتم يه پيرزن بچشو کشتن... ديگه نا نداره راه بره و بياد تو. دم کلانتري نشسته. اون بدبختم با دو خودشو به پيرزن رسوند و با دلداري ازش سوال مي کرد بچت کيه؟ کيا کشتنش؟ چند نفر بودن؟ قيافه هاشون يادته؟ اونم گفت من اصلا بچه ندارم!

بلند خنديدم و گفتم: واقعا چوپان دروغگويي! خب حق داره حرفمو باور نکنه. داريم کجا مي ريم؟

- خونه ی خان داداشم!

- همين جناب سرگرده؟!

romangram.com | @romangram_com