#حصار_تنهایی_من_پارت_531
با لبخند بلند شدم و گفتم: ممنون.
- خواهش مي کنم... فاطمه... فاطمه خانم؟
همون زن مسن اومد و گفت: بله آقا؟
- مواظب اين خانم باش، ازش خوب پذيرايی کن. فقط امروز مهمون ما هستن.
- چشم آقا، خيالتون راحت.
آبتين که رفت، خانمه گفت: چيزي احتياج نداريد؟
- نه، ممنون.
- اگه چيزي خواستيد صدام بزنيد.
- چشم، مزاحم مي شم.
خانمه رفت. دوباره نشستم و يه نفسي کشيدم. حالا چيکار کنم؟! خدا کنه اين جناب سرگرده بتونه برام کاري کنه. چند دقيقه اي نشستم؛ حوصلم سر رفت. بلند شدم رفتم تو حياط. چقدر سرده! من نمي دونم اين آفتاب به چه دردي مي خوره؟ به گل رو به روم نگاه کردم. يه زنبور روش نشسته بود. به مکيدنش نگاه مي کردم. اين زنبورم خونه داره و من ندارم!
چند دقيقه بعد ندا اومد تو و گفت: سلام!
- سلام!
کنارم نشست و گفت: خب چي شد؟
romangram.com | @romangram_com